سلامی چو بوی خوش آشنایی(شعری از استاد قیصر امین پور)
و با طنین خوش گام تو آشنایند
وقتی به سروقتشان می روی
وقتی که با ناز
دستی به روی سر و گوششان می کشی
یا آبشان می دهی
هم ساقه های بنفشه
با احترام و تواضع
سر در گریبان فرو می برند
هم حسن یوسف
تمام جمال خودش را نشان می دهد
هم شمعدانی
با مهربانی
دستی برایت تکان می دهد
حتی گل کاغذی هم
با گام موسیقی خنده هایت
در دفتر شعر من می شکوفد
فروردین۷۱
از کتاب گلها همه آفتابگردانند
با لاله که گفت...
دل خون شده،از دیده برون می آید
دل خون شد از این غصه که از قصه ی عشق
می دید که آهنگ جنون می آید
می رفت و دو چشم انتظارم بر راه
کان عمر که رفته،باز چون می آید
با لاله که گفت حال ما را که چنین
دل سوخته و غرقه به خون می آید
کوتاه کن این قصه جان سوز ای شمع
کز صحبت تو،بوی جنون می آید
بر گرفته از دفترهای سبز دکتر علی شریعتی
(مجموعه اشعار و نثرهای شاعرانه)
طبیعت جاندار
عادیه از دید خودم بگم:تو تعریض جاده ها و خیابونا علی الخصوص جاده ها
درختا و نهالا چی می شن،چه اتفاقی براشون میفته،نقششون چیه؟
مگه اونا هم موجودات زنده نیستن،نکنه کشتن موجودات زنده هیچ گناهی
نداره چون بی دفاعن و نمی تونن از خودشون دفاع کنن؟یا اونقدر
گناه کردیم(گناهکاریم) که میگیم ای بابا این یکی هم روش
و یا اینکه به نظرمون اصلا گناه و اشتباهی به حساب نمیاد؟
درخت رو کم کم از اکوسیستم حذف می کنیم،درختی که نماد سرسبزی و
سر زندگی و طراوت و...است.
درختی که با عمل فتوسنتزش از آلودگی هوا کم می کنه،بی گناه چون
زبون نداره ضربات مهلکی بهش وارد می کنیم و از بیخ و بن درش میاریم
و از بینش می بریم.
ادامه مطلب
کار کنید،کار کنید،کار کنید
کار نکبت است و زحمت و مشقت
اما من به شما می گویم،
آنگاه که کار میکنید
دورترین رویای زمین را تعبیر می کنید
رویایی که همچون قرعه
به نام نامی شما زده اند
شما کار می کنید و با کارتان
به زندگی عشق می ورزید
کار کردن و عشق ورزیدن به زندگی
یعنی غوطه خوردن در رازهای ژرف بی پایان حیات
و...پیشانی نوشتتان را هیچ چیز جز عرق پیشانی نخواهد شست.
برگرفته از کتاب پیامبر رازهای دل-جبران خلیل جبران
مردان خدا
يعني همه جا غير خدا هيچ نديدند
هردست كه دادند از آن دست گرفتند
هرنكته كه گفتند همان نكته شنيدند
يك طايفه را بهر مكافات سرشتند
يك سلسله را بهر ملاقات گزيدند
يك فرقه به عشرت در كاشانه گشادند
يك زمره به حسرت سرانگشت گزيدند
جمعي به در پير خرابات خرابند
قومي به بر شيخ مناجات مريدند
يك جمع نكوشيده رسيدند به مقصد
يك قوم دويدند و به مقصد نرسيدند
فرياد كه در رهگذر آدم خاكي
بس دانه فشاندند و بسي دام تنيدند
همت طلب از باطن پيران سحرخيز
زيرا كه يكي را ز دو عالم طلبيدند
زنهار مزن دست به دامان گروهي
كز حق ببريدند و به باطل گرويدند
چون خلق در آيينه به بازار حقيقت
ترسم نفروشند متاعي كه خريدند
كوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است
كاين جامه به اندازه هركس نبريدند
مرغان نظرباز سبك سير فروغي
از دامگه خاك بر افلاك پريدند. (فروغي بسطامي)
شعر آی آدمها کاری از نیما یوشیج
یک نفر در آب دارد می سپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید،
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند،
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب می کند بیهوده جان قربان!
آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره،جامه تان بر تن،
یک نفر در آب می خواند شما را.
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون
می کند زین آبها بیرون
گاه سر،گه پا.
آی آدمها!
او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید
می زند فریاد و امید کمک دارد
آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده،بس مدهوش
می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می آید:
-"آی آدمها"....
و صدای باد هر دم دلگزاتر
در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آبهای دور و نزدیک
باز در گوش این نداها
"آی آدمها"......

