سلام عزیزان رنجاندن دیگران و توهین و تهمت به افراد همیشه ممنوع می باشد
می بخور،منبر بسوزان ،مردم آزاری نکن. شماها رو خوش فکرتر از این حرفها می دونستم عزیزان نخواستین می تونین اصلا نظر ندین نخواستیم یا مثل یک دوست و ... نظر بدین والسلام
شعری از آقای عمران میری
گریه رس آدمیان را کشید نوبت نالیدن اجسام شد
عشق شروع شد به خودم آمدم اشک و من و خون دل ادغام شد
چشم خودم را به خودم دوختم یک نفر از جنس غزل وام شد
گفت که می آید و می بینمش واژه ی(( می بوسمت)) الهام شد
(عمران میری)
غزل شماره 16 از کتاب آقای سید مهدی موسوی عزیز و گرامی
به مرد موقع عاشق شدن جواب نده
نه اینکه ـآه!ـبخواهم ترا بترسانم
نه!واقعا برو و واقعا جواب نده
درست ساعت۵ دوشنبه ی بعدی
بیا جلوی همین انجمن جواب نده!
اگر خیال من آمد به خواب شیرینت
به گریه گفتم: حرفی بزن، جواب نده
اگر که ماندم، از عشق من فرار بکن
اگر که مردم، پای کفن جواب نده
دلم گرفته و مردم چه ساده می گویند:
به چشم های پر از خیس زن!جواب نده
از کتاب اینها را فقط به خاطر شما چاپ میکنم اثری ارزشمند از شاعر معاصر: جناب آقای سید مهدی موسوی عزیز صفحات ۴۲ و ۴۳
شعری از سید مهدی موسوی
دو راه: در بروم!یا که نه، فرار کنم!!...
( نام کتاب : اینها را فقط به خاطر شما چاپ می کنم (مجموعه غزلهای ۱۳۷۴-۱۳۸۰ )انتشارات سخن گستر به قلم سید مهدی موسوی)
چند دل نوشته از خودم
۲) این تن قفس است یک دم نفس است
۳) نمی دونم کی هستی؟؟؟ ولی به دلم نشستی
۴) می خواستم یه جزیره باشم ولیکن بی انتها با امید و آرزو به رویاها
۵) در این دنیای بی برگی که بی مرگی شود دردی
در این حالات دنیایی در این ظلمات و تنهایی
نمی دانم چه می خواهم از این دنیای بی برگی؟؟؟؟
۶) تو این دنیای وارونه همه دلها ویرونه!!!!!!!
(این آخری تو پستای حذفی از کارام بود اوایل کار وبلاگم که جای ویرونه تو مصراع دومش داغونه بود که بنا به غیر همخوان بودنش به ویرونه تغییرش دادم.)
شعری از قیصر امین پور
صفحه ها پشت سرهم می روند
هر یک از این صفحه ها، یک لحظه اند
لحظه ها با شادی و غم می روند
آفتاب و ماه، یک خط در میان
گاه پیدا،گاه پنهان می شوند
شادی وغم نیز هر یک لحظه ای
بر سر این سفره مهمان می شوند
گاه اوج خنده ی ما گریه است
گاه اوج گریه ی ما خنده است
گریه،دل را آبیاری می کند
خنده،یعنی اینکه دلها زنده است
زندگی، ترکیب شادی با غم است
دوست می دارم من این پیوند را
گر چه می گویند:شادی بهتر است
دوست دارم گریه با لبخند را
کوچه (فریدون مشیری)
همه تن چشم شدم،خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
در نهانخانه ی جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید، تو به من گفتی:
-((از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن،
آب، آیینه ی عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!))
با تو گفتم:((حذر از عشق!؟-ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول،که دل من به تمنای تو پر زد،
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی،من نه رمیدم، نه گسستم...))
باز گفتم که:((تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم،نتوانم!))
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت...
اشک در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید که: دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم،
نه گرفتی دکر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم! (از کتاب پرواز با خورشید)
You loved me
در هر دروغ،حقیقتی بود.
عشق تو از همه ی مرزهای ممکن فراتر رفت
چندان که هیچکس دیگری نتوانست.
می پنداشتم عشق تو،دیرتر خواهد پایید
از خود زمان. اکنون دستت را تکان می دهی به نشانه ی وداع-
و ناگهان عشق تو به من پایان می پذیرد!
حقیقت در همین پنج حرف است.
( برگرفته از کتاب گزینه اشعارـمتن دو زبانه، کاری از شاعره برگزیده ی قرن بیستم خانوم مارینا تسوه تایوا به ترجمه خانوم فریده حسن زاده (مصطفوی))


