تبليغاتX
جایی برای یک لحظه آرامش

خاطره سرما

سلام دوستان عزیز و همراهان گرامی:

برای این سری یه خاطره دارم که بی ارتباط با فصل سرما و سردی هوا

نیست.این خاطره برمیگرده به سال اول دبیرستانم حول و حوش

 ۱۰ سال پیش، از مدرسه بادست واکسینه شده دردناک داشتم

بر می گشتم خونه،اونم چه خونه ای یه جای تک اتاقه که برای

گذاشتن اسبابامون تا آماده شدن خونه اجاره کرده بودیم و

اسباب حاضر و کارتن کارتن شده بود و نصف بیشتر اتاق رو گرفته بود،

پیش خودم گفتم تا برسم خونه بخاری برقی رو در جا روشن می کنم

و حوله رو روش گرم می کنم و می ذارم رو دست چپم که دردش کمتر

 بشه،اونم چه دست چپی دستی که تا چند وقت پیشش همش به

مامانم می گفتم این دست چپ به درد چه کاری می خوره و

 اصلا خدا واسه چی آفریدتش؟؟؟؟!!!!!! رسیدم خونه و دیدم برقا نیست

 گفتم چی کار کنم  درد دست دستم ساکت شه پیش خودم فکر کردم

چیزی تغییر نکرده فقط برقا نیست حوله کوچیک رو می ذارم رو

بخاری برقی و تا برق بیاد و گرم بشه  منم بیدار شدم دیگه

میله هاشم که اونقدر رسانا نیست.چشتون روز بد نبینه

 با یه بوی تند و دود عجیبی یهویی از خواب پریدم دیدم ای دل غافل

حوله آتیش گرفته و داره می سوزه نمی دونستم چی کار کنم

عجیب حول شده بودم و دست و پامو گم کرده بودم از طرفی

کسی هم نبود که ازش کمک بگیرم یه خورده به خودم دل و جرات

دادم وحوله رو با هر زور و مصیبتی که بود با فاصله خیلی  کمی

نسبت به کارتنا خاموش کردم که هنوزم هنوزه موندم چه جوری

آتیش رو تونستم خاموشش کنم. از اون موقع به بعد بود

که هم قدر و ارزش دست چپ رو دونستم و اینکه فهمیدم هیچ وقت

 وجودش اضافی و بی علت نبوده و هم اینکه با احتیاط بیشتری با

 بخاری برقی برخورد کنم.ناگفته نماند چند شب قبلش خواب دیده بودم

 چادری که سرمه آتیش گرفته و منم دارم یه ریز می دوم 

 حالا هی بگن خواب زنا چپه!!!!!

!! نوشته شده توسط هــــدیه | 4 بعد از ظهر | چهارشنبه 17 بهمن1386 •

روز و شب

نمی دونم این روزا دور و برم چی می گذره

نمی دونم این شبا توی سرم چی می گذره

نمی دونم توی این وقت و بی وقت زندگی

تو تموم لحظه ها،ثانیه ها چی می گذره

روزامون به شب رسیدن ولی ما نفهمیدیم

توی این روز و شبا چی می گذره                 (هدیه گلابی)

 

!! نوشته شده توسط هــــدیه | 9 قبل از ظهر | دوشنبه 1 بهمن1386 •